تولد 5 سالگی
حمیدرضای خوبم پنج سالگی تو بدترین سال زندگی تو بود چون من و پدرت از هم جدا شدیم و تو در پنج سالگی و چهار ساگی روزهای جدایی از دامان من را تجربه میکردی روزهایی که تلخیش به اندازه تمام سالهای زندگیمون باقی میمونه من وتو دو دوست و همبازی بودیم و حالا باید از هم جدا زندگی میکردیم هردو مون خیلی لاغر شدیم واین فقط از جدایی بود وبس دوست داشتم چه شبهایی که در آغوش من باشی و دوست داشتی چه وقتهایی که دست نوازش من را لمس کنی،ما هردو روزهای جدایی را تجربه میکردیم و با تمام سختی هاش به روزگار عادت میکردیم حمیدرضا جان روز تولدت خیلی سعی کردم بخندی اما خنده هات خیلی تلخ بود راستی اینم کیک تولدته کیک تولدت خیلی خوشمزه بود هرچند عنکب...



